#آنچه_در_روز_هشتم_و_پایانی_موکب_درمانی_خاکریزسلامت_گذشت


در را که بستیم...


دستم روی دستگیره مانده بود و دلم پشت در.


آن‌طرف، هنوز زائرها می‌آمدند؛ یکی دستش را روی دندانش گذاشته بود، یکی بچه‌اش را بغل کرده بود، یکی نسخه‌ای در دست داشت و فقط می‌پرسید: «دکتر هست؟»


و ما...

برای اولین بار در این هشت روز، باید می‌گفتیم:

«ببخشید... دیگر امکان ارائه خدمت نداریم... لطفاً به بیمارستانِ سرِ خیابان مراجعه کنید.»


هیچ جمله‌ای در این دنیا، برای یک خادم، تلخ‌تر از این نیست.


بعضی‌ها فقط سر تکان دادند و رفتند...

بعضی‌ها گفتند: «خدا خیرتان بدهد، همین چند روز برای ما کافی بود...»

اما چند نفری هم بودند که فقط با نگاهشان خداحافظی کردند؛ نگاهی که تا سال‌ها از ذهنمان پاک نخواهد شد.


هشت روز گذشت؛

بیش از چهار هزار و چهارصد زائر از این موکب عبور کردند.

اینجا فقط دارو ندادیم، فقط بخیه نزدیم، فقط دندان نکشیدیم...

اینجا فهمیدیم گاهی یک دست روی شانه‌ی آدم، بیشتر از یک نسخه درمانش می‌کند.


امشب چادرها جمع می‌شوند...

تخت‌ها می‌روند...

داروها بسته‌بندی می‌شوند...

اما دلمان، نه.


دلمان همان‌جا پشت همان در مانده است؛

پشت دری که ای کاش هیچ‌وقت مجبور به بستنِ آن نمی‌شدیم.( ادامه در پیام بعدی)

#اربعین۱۴۴۸ 

#کانال_گروه_جهادی_خاکریز_سلامت  

@Khakriz_salamat