#آنچه_در_روز_هفتم_موکب_درمانی_خاکریزسلامت_گذشت


یک روز مانده به پایان...


انگار کربلا می‌خواست در آخرین نفس‌های این میزبانی، همه دلش را یک‌جا به ما نشان بدهد.


موکب، دیگر شبیه یک درمانگاه نبود؛ شبیه خانه‌ای بود که درِ آن به روی تمام خسته‌های دنیا باز مانده است. از هر طرف زائری می‌آمد؛ با درد، با لبخند، با اشک، با امید... و هیچ‌کس فرصت نداشت حتی چند دقیقه بیشتر بنشیند.


امروز، شش، هفت دندان کشیده شد؛ دردهایی که سال‌ها با صاحبانشان راه آمده بودند، همان‌جا کنار جاده اربعین جا ماندند. در بخش طب سنتی، حجامت و فصد یکی پس از دیگری انجام می‌شد و هر گوشه موکب، دستی مشغول خدمت بود.


زیباترین اتفاق اما این بود که دیگر کسی شیفت را نمی‌شناخت. بچه‌ها ساعت کاری را فراموش کرده بودند. هرکس کارش تمام می‌شد، نمی‌رفت؛ آستین بالا می‌زد و کنار رفیقش می‌ایستاد. اینجا خستگی، وقتی تقسیم می‌شود، دیگر خستگی نیست.


و هنوز...

هر بار که چشم‌هایمان به هم می‌افتد، خاطره آن کودک زنده می‌شود؛ همان کودکی که چند روز پیش، خدا دوباره نفس را به سینه‌اش برگرداند. انگار آن لحظه، در قلب همه ما جا خوش کرده است. هر بیماری که وارد می‌شود، با خودمان می‌گوییم شاید امروز هم معجزه‌ای دیگر، همین نزدیکی‌ها منتظر ما باشد.


شب که می‌شود، پاها دیگر توان ایستادن ندارند؛ اما دل، هنوز برای خدمت می‌تپد. مگر می‌شود تا حرم چند قدم بیشتر نمانده باشد و چراغ این موکب خاموش شود؟

#اربعین۱۴۴۸

#کانال_گروه_جهادی_خاکریز_سلامت

@Khakriz_salamat