#گزارش_ویدئویی
آنچه در طول خدمت موکب جهادی پزشکی خاکریز سلامت در اربعین حسینی در کربلاءمعلی گذشت؛
▪️داشتیم هماهنگیهای موکب را انجام میدادیم؛ دو جلسه گذشت، جلسههایی که بوی عهد و نذر میداد. در میان همان رفتوآمدها، چند نفر جلو آمدند، تسبیحشان را در دست من گذاشتند و گفتند: «امسال قسمت نشد… وقتی به ضریح رسیدی، سلام ما را به آقا برسان.» آن لحظه انگار دانههای تسبیح، تپشهای دلشان بود که به دست من سپرده میشد. بغض گلویم را میبست؛ هنوز باورم نمیشد آرزوی کودکیام دارد برآورده میشود و قرار است خبر دهم: فرداشب حرکت است.
▪️بامداد پانزدهم مرداد، بعد از ضیافت روضهای ساده، حرکت کردیم به طریقالحسین. در اتوبوس، صدای نوحه حسین طاهری پیچید: «ایستاده میمیرم بخاطر این پرچم». صدایی که مثل نسیم از کربلا به جانم نشست. پیرمرد گروه زیارت عاشورا را خواند، ما سینه زدیم، گریستیم، و همان مقدمه یعنی نزدیکشدن به یار.
▪️به مرز مهران که رسیدیم، تازه فهمیدم زائرالحسین بودن یعنی چه؛ مقامی که از هر سلطنتی بلندتر است. از خادم موکب ایرانی تا شرطی عراقی، با ما چنان برخورد میکردند که انگار سالهاست برادرشان هستیم. عزتی که در دنیا نظیر ندارد.
▪️از خستگی خوابم برده بود. چشم که باز کردم، دیدم جوانی عراقی پشت فرمان است. جاده پر از دستانداز و شیب. وسط راه، کودکی ششساله با پرچم سبز «یا رقیه» ایستاده بود و فریاد میزد: «طعام، طعام، مای بارد…» با خود گفتم: مادری که شاید هیچوقت اجازه نمیدهد پسرش تنها از کوچه بگذرد، چطور او را در این جاده رها کرده؟ بعد فهمیدم این راه صاحب دارد. ابوالفضل، خود نگهبان همه رقیهها و علیاصغرهاست.
▪️بعضی رفاقتها قدیمی بود، بعضی تازه داشت متولد میشد. اما هر رفاقتی که در دستگاه حسین شکل بگیرد، پیشتر در کتاب تقدیر او نوشته شده است. راه مهران تا کربلا طولانی نبود، اما چرا نزدیک به نه ساعت گذشت تا بوی خاک کربلا به مشاممان برسد؟ یادم آمد پدرم میگفت: «سفر کربلا هیچگاه بیسختی نیست، همین سختی برکت راه است.»
▪️نوای آشنای حسین محمد الجنامی، بوی چای عراقی و صدای مردی که میگفت: «هلبیکم یا زوار» درهم آمیخته بود. گمان کردم این تکهای از صدای بهشت است که لو رفته.
▪️کولهها را برداشتیم، پیاده راه افتادیم سمت موکب. مسئول گروه گفت: «پرچم را دنبال کنید. نشان ما پرچم است.» پرچمی که بر آن نوشته بود: «حسینی بودن و حسینی ماندن». این جمله را نه فقط بر بیرق، که بر قلبمان کوبیدیم.
▪️حسینی بودن یعنی دل سپردن به حقیقتی که در کربلا متولد شد؛ یعنی آموختن از حسین که عشق در فدا شدن معنا مییابد و ایمان در ایثار زنده میشود. بودن، همان لحظهای است که دلت به «هل من ناصر» لبیک میگوید.
و حسینی ماندن یعنی این لبیک را تا آخرین نفس فراموش نکردن؛ یعنی در هر سختی مثل حسین ایستادن و در هر تاریکی، چراغ خون سرخ او را برافروختن. چهارده قرن است که وقتی گم میشویم، به بیرق حسین پناه میبریم.
▪️در راه، موکب اصفهانیها را دیدم. جملهای بر پارچهای سفید نوشته بودند که خودش یک روضه بود: «این پارچه را ببر مشایه شاید، در موکبت استفاده شد از کفنم.»
▪️بنر موکب را برافراشتیم، میزها را مرتب کردیم، جلسهای گذاشتیم، روپوش سفید پوشیدیم. ما مثل آنان بودیم که در شلمچه برانکارد بر دوش میبردند؛ اینبار اما خاکریز ما سنگر سلامت زوار حسین بود. سوره فتح را خواندیم و عملیات شروع شد.
▪️پیرمرد عراقی اولین مراجعهکننده بود. میدانست درمانش از همان دم در آغاز شده، وقتی پرستار با نگاهی رئوف پرسید: «شومشکل؟» درد همانجا سبک میشد؛ ما وسیله بودیم، شفا از او بود.
▪️غروب که رسید، جای سوزن انداختن نبود. دکتر با دقت مطبش معاینه میکرد، داروخانه با وسواس داروها را آماده میکرد، تزریقات با لبخند همیشگیاش آرام میبخشید. بعضی دردها از راه مشایه تا موکب ادامه داشت، اما در اینجا آرام میگرفت؛ مثل دنداندردی که مردی را از پا انداخته بود و دندانپزشک مازندرانی با لهجه شیرینش مرهمی بر زخم میگذاشت.
▪️و اما، ما با دعای زوار و لطف امام حسین چراغ موکب را شب و روز روشن نگه میداشتیم؛ انگار این دعاها مثل نسیمی از کربلا در رگهای ما میدوید. هر بار بیماری معالجه میشد، فقط او نبود که جان تازه میگرفت، ما هم دوباره متولد میشدیم. وقتی پیرزنی با چادر خاکی، دست لرزانش را بلند میکرد و برایمان دعا میخواند، خستگیِ هفت شبانهروز از تنمان بیرون میرفت. هر سلام و صلوات زائری، قطره آبی بود بر عطش جانمان. ما به تماشای معجزهای ایستاده بودیم: دستی میلرزید، اما دلش آرام میگرفت؛ چشمی خیس میشد، اما نوری تازه در آن میدمید و ما خودمان با هر لبخند، دوباره جان میگرفتیم.
▪️یادم هست روز پنجم، حوالی ظهر، پدری پسر کوچکش را در آغوش گرفته بود و هراسان میگفت: «دکتر! پسرم دارد میمیرد.» ناگهان درمانگاه یکصدا شد؛ از داروساز تا پزشک شیفت، حتی آن که شیفت نبود آمد. دست به دست هم دادیم و آغوشی ساختیم برای دستهای آن پدر و پسر. کودک نجات پیدا کرد. پدر با لهجه بندریاش تکتک ما را دعا کرد. در هیاهوی کربلا، آرامش را از چشمهای آرام او گرفتیم.
▪️روزهاگذشت.. ساعت خود را با ساعت زمانبندی شیفت ها هماهنگ کردیم ، تمامقد ایستادیم؛ از نیروی پشتیبانی تا پزشک.
▪️شب اخر رسید. پرسیدم: «در را ببندیم؟» اما مسئول گروه دلش نمیآمد. وقتی وسایل را جمع کردیم و بنر پایین آمد، دل همهمان همانجا جا ماند.
راه بازگشت دشوار بود. در نجف، خانه پدری آراممان کرد. بعد از نماز ظهر، وقتی میخواستیم سوار ماشین شویم تا برگردیم مهران، از پیرمرد موکب پرسیدم: «حاج آقا… خیلی اذیت شدیم. راه برگشت عذابآور بود.» لبخند زد و گفت: «الحمدلله… این یعنی زیارتمان قبول شده. این سختیها نشانه است.»
به ایران که رسیدیم، میان استقبال خانوادهها، پشت شیشه ماشینی دیدم نوشته بود:
«شکر خدا را که در پناه حسینیم،
گیتی از این بهتر پناه ندارد.»
و این بیت، حسن ختام تمام روایت ما شد؛ سطری که مثل مُهر ضریح، بر دل این سفر نشست.
#کانال_گروه_جهادی_خاکریز_سلامت
@khakriz_salamat
دیدگاه خود را بنویسید